چرت و پرتهای يک دختر رويايى

 
 
نویسنده : ساناز - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
 

روی زخم های من

دگر مرهمی نگذار

تا عادت نکنند به دستهایت.

زخمهای من

عادت دارند به لختگی

به خون مردگی

بگذار آرام

دوباره پینه خواهند بست

زخمهایم

در تاریکی محض.

 


 
 
من
نویسنده : ساناز - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

و من از لحظه‌های تلخ می آیم،

از تلخ ترین یادگارهای زمین

روی تنم...

اما

هنوز وسوسه می کند مرا

به ماندن

شیرینی بی پایان این راه.


 
 
هوس
نویسنده : ساناز - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
 

هوس دریا دارم

هوس عشق تازه

شانه ای من

گیتار

آتش و هیزم...

و یک شب پرستاره.


 
 
محال
نویسنده : ساناز - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

نمیدونم چرا، ولی دوست دارم توی هر فرصتی به زبون بیارم که چقدر از دستت دلخورم، که چقدر آسیبی که به من زدی بزرگ بوده، چقدر غیرقابل بخشش هستی و چقدر داشتن کوچکترین حس خوبی به تو برای من محاله.


 
 
غسالخانه
نویسنده : ساناز - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥
 

در زیر زمین تاریک و نمور

زندگان

مردگان را

می شستند

و من

وحشت زده

به جستجوی تو بودم

که دیدم

اندام سپید

و زیبای دخترکی را

که با موهای بلوند و بینهایت بلند

غلت می خورد

روی موج های آّب

انگار که به مرگ عادت کرده بود.

 

 

 

 

 


 
 
اعتراف
نویسنده : ساناز - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
 

شاید سنگینی و فشردگی اتفاقاتی که توی یک سال گذشته برام افتاد، باعث شده اینقدر از خودم دور باشم. واسه همینم دوباره دارم پناه می برم به غار تنهاییم. شاید اعتماد به نفسشو ندارم هنوز که دوباره بلند شم، شاید هنوز نتونم بدون کمک نرده ها از پله ها بالا برم، اما کم کم باید برم. موندن و قایم شدم توی زیرزمین دردی رو از من دوا نمی کنه.

حتی اگه باور هم نکنم، که اون اتفاقات برای من افتاده، اما وقتی بهشون فکر می کنم و تصویر دختری رو می بینم که جلوی اون همه آدم جیغ میزنه  و گریه می کنه، و ویران می شه، بیشتر دلم می خواد قایم بشم. اما وقتشه... دیگه باید این دادگاه علنی رو تموم کنم. بپذیرم که اشتباه از خودم بوده، در تمامی لحظه ها، اشتباه از خودم بوده و این من بودم که خودم رو تو مسیری قرار دادم که از اول می دونستم اشتباهه. هیچ عذری برای اشتباهاتی که کردم پذیرفته نیست. جز حماقت محض. و من واقعا دلم می خواد جبران کنم. دلم می خواد یه نقطه عطف باشه این روزا تو زندگیم. دلم می خواد خود خودم باشم. همون خودی که سالهاست برای فرار ازش فیلم بازی کردم. به خیال بهتر شدن و قوی جلوه دادن، همه چیز بدتر و بدتر شد و من شدم ضعیف ترین.

از اولشم آدم کم رویی بودم اما سعی کردم ادای پرروها رو دربیارم، بی احساس بودم و سعی کردم ادای مهربونا رو دربیارم. آدم پایبندی که سعی می کرد ادای بی قید و بندها رو در بیاره.  آدم کوچیکی که سعی داشت ادای آدم های بزرگوار رو دربیاره. بی اراده و تنبل که سعی می کرد شکست ها و ناکامی هاش رو به روزگار نسبت بده. بالغ بزرگسالی که اشتباهاتشو به کودکش نسبت می داد. آدم مغروری که از ترس تنها موندن " طلب محبت از هر بی سر و پایی" می کرد...

دیگه وقتش رسیده که خودم باشم...

کم رو

پایبند و در عین حال آزاد.

بالغ

بی احساس

مغرور

و تنها.


 
 
خانه تکانی
نویسنده : ساناز - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
 

وقت آن رسیده که دستی بر سرو روی این خانه قدیمی دوست داشتنی مان بکشیم و قالبی بویراییم!!! لیک موقتا با قالبی عاریه سر می کنیم تا سر فرصت ذوق و سلیقه جوانی را بازیابیم و غوغا کنیم بر در و دیوار این خانه.


 
 
دروغ
نویسنده : ساناز - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
 

دلم زیادی برات تنگ شده، انقدر که هر هفته نقشه می کشم که آخر هفته با یک دسته گل نرگس، بیام خونتون...

اما هر آخر هفته که می شه، یه بچه‌ای، یه حشره ای، یه خری ... از ته دلم داد میزنه : نه!

یا اون روز آخر میفتم که چیزیو که نباید می دیدم دیدم توی مونیتورت...

و یاد روزی که فهمیدم وقتی نظرت تعیین کننده بود، ازش به ضرر من استفاده کردی. مثل همه وقتهایی که سعی کردی منطقی و آنست باشی!

شاید مشکل اینجاست که فکر می کردم کریستینای من باشی، اما نبودی.

تلنگر می زنم به خودم، به خاطر اون همه خوبیهات... و به خاطر این همه پرتوقعی خودم...

اما این حشره لعنتی... وز وز می کنه همش و می پرسه : چرا؟

 


 
 
 
نویسنده : ساناز - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
 

درسهای زندگی:

١- هرگز کاری رو که از اولش می دونی اشتباهه، به خیال اینکه بعدا ممکنه درست بشه، شروع نکن. بعضی چیزها قبل از شروع شدن باید تموم بشن.

٢- گاهی اوقات لازمه انسان‌هایی رو از زندگی حذف کنی. حتی اگه از نزدیک ترین دوستانت باشه. دلیلی نداره کسی رو که می دونی بالاخره یه روز بهت آسیب می‌رسونه نگهش داری.

٣- هیچ چیز دائمی نیست. چه شادی، چه غم.


 
 
نکته آمورشی
نویسنده : ساناز - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 

وقتی محیط و حلقه آدم های اطرافتون رو یکهو عوض می کنید باید یک نکته مهم رو فراموش نکنید:  ادبیات مشترک!

مثلا اگز در زندگی قبلی سر میز ناهاز به دوستتون می گید"  اینو اگه نخوری میریزم دور  هااااا" و اون قه قه بخنده و تو سر و که هم برنید و آخرشم همش تا ته بخوره، تو زندگی جدید ممکنه اینطور نباشه. مثلا وقتی به همخونه ایتون از روی دوستی و محبت بگید که اگه اینو نخوری میریزم دور، ممکنه با تعجب نگاهتون کنه، صورتش از خشم سرخ بشه، و بعد دو روز دیگه از اونیکی هم اتافیتون بشنوید که شما پریروز کار بسیار زشتی کردید که همچین حرفی به اون طفلک بیچاره  زدید و به نظر میاد که شما خیلی بی ادب و بی فرهنگ هستید!

خوب نکن این کارو!!!


 
 
← صفحه بعد